|
|
|||||
|
|||||
|
سلام دوستان گلم این آخرین مطلبی که تو وبم می دم ومی خوام چون آخر این ماه تولد تنها هستیم هست آخرین مطلبم هم تبریک تولد گلم باشه واین شعر وعکس رو تقدیم می کنم به همه هستیم بی تو یک لحظه در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه این ثانیه ها خواهم مرد شعله ها بی تو زبی رنگی دریا گفتند موج در موج در خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
گلم تولدت مبارک شاید این پایان وبم باشه ولی هیچ وقت عشقم رو فراموش نمی کنم چون خاطره های زیادی از اون دارم والبته من به خاطر خود اون به وبم پایان دادم واین متن رو به عنوان پایان بخش وبم تقدیم می کنم به کسی که تمام زندگی منه در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی وشیرینی خود می گذرد عشقها میمیرند رنگها رنگ دگر می گیرند وفقط خاطره هاست که چه شیرین وچه تلخ دست ناخورده به جا می ماند
نوشته شده توسط اسماعیل در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 2:17 | لینک ثابت |
خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم .... به فکرتم.... به یادتم.... زنده به انتظارتم .... فرزانه جون
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و دارم
وعميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت
و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک و داغ ستم پوشاند
دلتنگی براي کسي که فرصتی براي داشتنش نداشتم٬ در حالی که همیشه می خواستمش
حق من نيست ٬ به آتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند
رنجي آنچنان زندگي مرا پر کرده است
آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است
آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند
فرزانه جون
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم
و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم
همه عمر ٬ عشق تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم
آنقدر دلتنگ دوريت هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم
آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود
فرزانه به تو نگاه مي کنم
به تو که دستهاي نيرومندت ٬عشقي را سالها پيش جرعه جرعه به من نوشاند
به تو که چشمهايت در عمق سياهي مي خندد و دنيايم را ستاره باران مي کرد
به تو که باورت کردم و دل به تو باختم
به تو که دلم مي خواهد در آغوشت چشمهايم را بر هم بگذارم
و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم
به تو که تمام از قلب وجان مرا با خود خواهد برد
به تو که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهت چگونه عمق وجودم را لرزاندی
و دستانت ترس تنم را چيد و نفسهايت برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد
فرزانه با تماو وجود دوستت دارم
وهمیشه منتظر طلوع عشقی از طرف تو هستم
نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 1:55 | لینک ثابت |
نیمه شب بود وتو در خاطر من چون هر شب ره خواب بر چشم ترم می بستی در خیال منو اندیشه من بودی تو نه همین شب همه شبها هستی همه شب حال من این است نه این شب تنها همه بی تابی وشب بیداری... گونه تر کردن ها... تو کدامین شب از این حال دلم با خبری؟ تو چه دانی که چسان می گذرد؟ کاش می دانستی.... شوق دیدار تو سر دارم کاش می دانستی.... که به اندازه این فاصله ها من از این فاصله ها دلتنگم فرزانه جون درسته مدت زیادی نمی گذره که من تو رو ندیدم ولی واست خیلی دلتنگ شدم دوست د ارم
نوشته شده توسط اسماعیل در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 1:54 | لینک ثابت |
در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد عشق پیدا شدو آتش به همه عالم زد دیگران قرعه قسمت همه بر عشق زدند دل غمدیده ما رو که هم بر غم زد و پیشکش به فرزانه که تنها هستی منو خودش خبر نداره
نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 1:13 | لینک ثابت |
از تو عشق طلب کردم و تو گفتی : عشق من بهایی دارد بپرداز خود را از دیدار تو محروم کردم چشم بر کف دست نهادم تقدیم تو کردم گفتم : بهای عشقت گفتی : کم است !!! بهای عشق کسی چون من بیشتر از این است قلب را از سینه برون آوردم بر کف دست نهادم اما دیگر نبودم که آنچه را که بهایش را پرداختم طلب کنم فرزانه تقدیم به تو که بهترینی
نوشته شده توسط اسماعیل در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 19:36 | لینک ثابت |
بگذار بشمرم تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم با احساسات نامريي به اندازه ي پايان هستي
من تو را مثل هر روز دوست دارم
مثل نياز انسان به افتاب و شمع تو را آزادانه دوست دارم
مثل تلاش انسان براي رسيدن به حق تو را خالصانه دوست دارم
مثل احساس بعد از دعا تو را با اندوه قديمي و ايمان کودکي ام دوست دارم
با عشقي که سال ها در دل نهادم
با نفسم و با معصوميت خالصانه ام
با اشک ها لبخند ها و تمام هستي ام
فرزانه جون دوستت دارم
حتی اگر از آن من نباشی
آرزوی خوشبختی تو را دارم
نوشته شده توسط اسماعیل در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 15:54 | لینک ثابت |
کاش مي دانستی دنيا با همه وسعتش بي تو جايي براي ماندن ندارد اشک چشمانم هر شب سراغت را از کوير گونه هايم مي گيرد اي که ديدگانم از درد تنهايي تو الفباي اشک ريختن را آموخته اند و لحظه هاي گريانم با کوچ تو روان گشته اند ؟ چرا از کوچه دلتنگي هايم گذر نمي کني و براي چشمان مانده به راهم دستي تکان نمي دهي؟ فرزانه جان بي تو قناريها خوش آواز نيستند و آسمان چشمانم هميشه باراني است بي تو من درختي خشکيده در پاييزم
نوشته شده توسط اسماعیل در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 14:17 | لینک ثابت |
|
درباره وبلاگ
![]()
من اسماعیل
دانشجوی کامپیوتر دانشگاه آزاد هستم واین وبلاگ رو هدیه می کنم به یگانه هستیم فرزانه فهرست اصلی
پیوندها
امکانات
|
||||
|
کلیه ی حقوق
این وبلاگ توسط |
|||||